می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم

مجنون ولایت شهیده ایست که با شهادتش به اثبات ولایت ایستاد

 
بي‌نشان اهل‌بيت (ع)
نویسنده : بيت الاحزان - ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳۸٥
 

 

روزهاي آخر سال 79 و سال امام علي (ع) در منطقه‌ي جنوب، با عراقي‌ها در خاک عراق به طور مشترک تفحص مي‌کرديم. صبح بلند شديم که براي تفحص برويم. يکسري شهيد پيدا کرده بوديم و آنها را چيده بوديم و براي آنها زيارت عاشورا مي‌خوانديم و خيلي صفا مي‌کرديم. همانطور که زيارت عاشورا را مي‌خوانديم، يک دفعه به ذهنم رسيد که روز آخر سال امام علي (ع) است و بي‌اختيار روضه‌ي من رفت به طرف مدينه و کوچه‌هاي بني‌هاشم و غربت حضرت علي (ع) و روضه‌ي حضرت علي (ع) در غربت حضرت زهرا (س). بعد از تمام شدن مجلس آمديم که در ماشين بنشينيم و حرکت کنيم که يک دفعه به تقويم نگاه کردم، ديدم روز مباهله است و روز پنج تن است و نيز روزي بود که حضرت علي (ع)‌ به سائل انگشتر داده بود.

 بعد سريع به بچه‌ها گفتم ما لشکر علي‌بن‌ابيطالب (ع) هستيم و امروز شهيد پيدا مي‌کنيم در آن منطقه‌اي که ما بوديم، شهيد کم پيدا شده بود. بچه‌هاي عمليات رمضان در آن منطقه بودند. آن روز با يک اعتقاد کامل به راه افتاديم بچه‌ها مشغول کار شدند، اولين شهيدي که پيدا شد نامش «عشق‌علي» بود و جالب اينکه جزء لشگر 17 علي‌بن‌ابيطالب (ع) بود. ما بدنبال ليست اسامي بچه‌هايي که در منطقه عمليات کرده بودند، مي‌گشتيم که تعدادشان چقدر بوده و کجا بوده‌اند. دومين شهيدي که پيدا کرديم ليست اسامي آن گروهاني که ما فکر مي‌کرديم در آن عمليات شهيد شده‌اند و جنازه‌هايشان مانده است؛ داخل جيب ايشان بود و پيدا شد، و خيلي برايم عجيب بود که حرز امام جواد (ع) داخل جيب ايشان بود و بعد از 17 -18 سال آنقدر سالم مانده بود که گويي همان لحظه کپي شده. بچه‌ها تا ظهر چهار شهيد پيدا کردند و اين شهدا کاملاً شناسايي شدند.

بعد از نهار به بچه‌ها گفتم:«بلند شويد تا يک شهيد ديگر را هم پيدا کنيم.» بچه‌ها مي‌گفتند:«مگر خواب ديده‌اي‌؟» گفتم:«نه يک شهيد پيدا مي‌کنيم، بعد مي‌رويم.» بچه‌ها با ذوق و شوق مشغول کار شدند. ساعت 3:30 شد، عراقي‌ها گفتند که بياييد برويم، گفتم : نه تا ساعت 4 بمانيد و کار کنيد. دقيقاً ساعت 3:55 دقيقه يعني 5 دقيقه به تعطيل کار مانده بود که صداي الله‌اکبر بچه‌ها بلند شد و سريعاً به سجده‌ي شکر رفتم. همه‌ي وسايل، چهار شهيد قبلي پلاک و تسبيح و... را پيدا کرديم ولي از وسايل شهيد آخري را هر چه گشتيم هيچ چيز پيدا نکرديم. بعد سوار شديم و آمديم. بچه‌ها سؤال کردند:«که خواب ديده بودي؟»

گفتم:«نه! امروز روز مباهله بود،‌ امروز روزي بود که حضرت علي (ع)‌ با سائل خود انگشتر داد و ما هم لشگر علي بن ابيطالب (ع) بوديم. روز پنج تن هم بود و خدا به ما پنج تا شهيد داد. اگر برويد و وجب به وجب آنجا را بگرديد، ديگر نشاني از اين شهيد آخري پيدا نخواهيد کرد.»

فردا آمدند و 2-3 ساعت اطراف جايي که شهيد را پيدا کرده بودند، گشتند و خاک‌ها را غربال کردند ولي اثري نبود. بعد به من گفتند که حاجي! چرا شما اصرار مي‌کنيد چيزي پيدا نمي‌کنيم.

گفتم:«امروز روز پنج تن (ع) بود. خدا به ما پنج تا شهيد داد، چهار تا معلوم و يکي بي‌نشان و اين همان است؛ بي‌نشان اهل‌بيت است!.»

 يعني درست زندگي شهداي گمنام به زندگي ائمه گره خورده است و اين خيلي عجيب است و زبان ما قاصر از اين است که بتواند آن فضا را توصيف کند. فکر مي کنم اصرار خود شهداي گمنام است که مي‌خواهند گمنان باقي بمانند و آنهايي هم که پيدا مي‌شوند، با عنايت ائمه است با گفتن و نوشتن نمي‌توان گفت شهيدان در چه فضايي شهيد شدند و در چه فضايي بچه‌هاي تفحص بايد بروند کار کنند و آنها را پيدا کنند. آنها خودشان مي‌آيند و مي‌برند و راهنمايي مي‌کنند و پيدا مي‌شوند.
 
منبع :کتاب کرامات شهدا صفحه‌ي 85
راوي : حاج حسين کاجي 


 


 
comment نظرات ()