می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم

مجنون ولایت شهیده ایست که با شهادتش به اثبات ولایت ایستاد

 
خدای آن لاين من
نویسنده : بيت الاحزان - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

مامان داشت از يه بنده خدايی نقل قول می کرد .

می دونستم داره از سوم شخص تعريف می کنه تا حساب کار دستم بياد و الگو بگيرم .

اولش به روی خودم نياوردم ... گوش می کردم و گه گاه به نشونه تاييد سری تکون می دادم يعنی دارم می شنوم و نفهميدم به درمی گی تا ديوار بشنوه .

کلافه شده بودم

آخرش مثل خيلی ازاوقات که همه زحمتامو هدر ميدم و همه چی رو خراب می کنم بی طاقت شدم و گفتم :‌مامان می دونم منظورت به منه ... جان من بسه ...

***

رفتم تو اتاق و درو بستم .

صدای خواهرم ميامد که داشت به مامان می گفت چی کارش داری ... و سعی می کرد هم به دل نگيره هم قضيه فيصله پيدا کنه

هنوز چند لحظه نگذشته بود که صدای گوشی بلند شد .يه مسيج اومد رو صفحه

نمی دونستم از طرف کيه اما می دونستم کار کيه!!

چشممو بستم تو دلم گفتم خدا می دونم می خوای نقره داغم کنی ... باز می خوای در مقام ربوبيت ما رو متنبه کنی ... مربی انقدر آن لاين ؟ مطمئن بودم الان قراره يا حالم گرفته شه يا يه چيزی تو اين مايه ها ... تو همون چندلحظه رو پيشونيم عرق سرد نشست ...

بازش که کردم چشمامم باز کردم ... يه روايت بود ... کوتاه و گويا

دو چيز است که در دنيا بی جواب نمی ماند ( ‌اول روايت چندان دقيق يادم نيست ) ظلم و نافرمانی والدين !

 


 
comment نظرات ()