می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم

مجنون ولایت شهیده ایست که با شهادتش به اثبات ولایت ایستاد

 
کشتی پهلو گرفته
نویسنده : بيت الاحزان - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۳
 

((این خانه را با هر که در آن است آتش می زنم ))
هنوز زود است برای فراموش شدن این حدیث پیامبر که : ((
فاطمه بضعه منی فمن اذاها فقد اذانی و من اذانی فقد اداالله . ))
وقتی ـش ازدر خانه خدا بالا رفت عمر آتش بیار معرکه ابوبکر آن چنان به به در 
حریم نبوت لگد زد که فریاد تو از میان در و دیوار به آسمان رفت .
مادر ! مرا از عاشورا مترسان . مرا به کربلا دلداری مده .
عاشورا اینجاست ! کربلا اینجاست !
شمشیرهای که در کربلا کشیده می شود ساخته کارگاه سقیفه است .
مادر ! در کربلا هیچ زنی میان در و دیوار قرار نمی گیرد . خودت گفته ای . ما
حداکثر تازیانه می خوریم ، اما میخ آهنین بدنهایمان را نمی درد .
نگو گریه نکن مادر ! باید مرد در این مصیبت ، باید هزار بار جان داد و خاکستر
شد .
ما سخت جانی کرده ایم که تا کنون زنده مانده ایم .
نگو که روزی سخت تر از عاشورا نیست .
در عاشورا کودک ششماهه به شهادت می رسد ، اما تو کودک نیامده ات _ محسن
ات _ به شهادت رسید .
آن آتش که عصر عاشورا به خیمه ها می گیرد ، مبداش این جاست .
من کربلا را میان درو دیوار دیدم وقتی که ناله تو به آسمان بلند شد .
تو را که تا مرز شهادت سوق دادند ،تازه به خانه ریختند .
پدر که حال تو را دید ، برق غیرت در چشمهای خشمناکش درخشید ، خندق وار
حمله برد ، عمر را بلند کرد و بر زمین کوبید ، گردن و بینی اش را به خاک مالید و چون شیر غرید : ای پسر صحاک ! قسم به خدایی که محمد (ص) را به پیامبری برانگیخت ، اگر مامور به صبر و سکوت نبودم ، به تو می فهماندم که هتک حرمت پیامبر یعنی چه؟
و باز خندق وار از روی او بلند شد تا خشم ، عنان حلمش را تصاحب نکند .
اما ... اما ... تداعی اش جگرم را خاکستر می کند ...
ریسمان در گردن خورشید . طناب بر گلوی حق . مظلومیت محض .
خود را با همه جراحت به دامن علی آویختی :
من نمی گذارم علی را ببرید .
نمی دانم تازیانه بود ، غلاف یا دسته شمشیر بود ، چه بود ؟ عمر انقدر بر بازو و
پهلوی مجروح تو زد که تو از حال رفتی و دستت رها شد .
یابن ام ان القوم استضعفونی و کادوا یقتلوننی .
برادر ! این قوم بر ما مسلط شده اند و دارند مرا می کشند .
این همان کلام هارون به موسی در مقابل بنی اسرائیل است که این بار بر زبان
مظلومیت علی جاری گشته .
علی بیعت کن !
تو وقتی به هوش آمدی از فضه پرسیدی : علی کجاست ؟
من نمی دانم تو با کدام توان به سوی مسجد دویدی و فریاد کشیدی :
ای ابوبکر ! اگر دست از سر پسرعمویم برنداری سرم را برهنه می کنم و گریبان
چاک می زنم و همه تان را نفرین می کنم . به خدا نه من از ناقه صالح کم ارج ترم و نه کودکانم کم قدر تر .
همه وحشت کردند . ای وای اگر تو نفرین می کردی ! ای کاش تو نفرین می کردی
!
علی سلمان را به نزد تو فرستاد :
ای دختر پیامبر ! خشم نگیرید . نفرین نکنید . خدا پدرتان را برای رحمت مبعوث
کرد ...
و تو تا پدر را به خانه نیاوردی نیامدی . ولی چه آمدنی . روح و جسمت غرق
جراحت بود .
و من نمی دانم کدام توان تو را بر پا نگه داشته بود .
تو از علی خسته تر ، علی از تو خسته تر .تو از علی مظلوم تر ، علی از تو مظلوم
تر .
هر دو به خانه آمدید اما چه آمدنی .
تو چون کشتی شکسته ، پهلو گرفتی .
و پدر درست مثل چوپانی که گوسفندانش ، داوطلبانه خود را به آغوش مرگ سپرده
باشند ، غم آلوده ، حسرت زده و در عین حال خشمگین خود را به خانه انداخت .
قبول کن که غم عاشورا هر چه باشد ، به این سنگینی نیست .
پدر به هنگام تغسیل ، روی تو را خواهد دید و بازوی تو را و پهلوی تو را .
و پدر را از این پس هزار عاشورا است .

تلخیص از کشتی پهلو گرفته صص 80_87
سید مهدی شجاعی


 
comment نظرات ()