می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم

مجنون ولایت شهیده ایست که با شهادتش به اثبات ولایت ایستاد

 
خطبه نهج البلاغه (۳)
نویسنده : بيت الاحزان - ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۳
 

بخش پايانی

ازدحام‏فراوانى كه همچون يالهاى كفتار بود مرا به قبول خلافت وا داشت، آنان از هر طرف‏مرا احاطه كردند،چيزى نمانده بود كه دو نور چشمم،دو يادگار پيغمبر حسن و حسين زيرپا له شوند،آنچنان جمعيت‏به پهلوهايم فشار آورد كه سخت مرا برنج انداخت و ردايم‏از دو جانب پاره شد!مردم همانند گوسفندانى(گرگ زده كه دور تا دور چوپان جمع شوند)مرا در ميان گرفتند،اما هنگامى كه به پا خاستم و زمام خلافت را به دست گرفتم، جمعى‏پيمان خود را شكستند

،گروهى(به بهانه‏هاى واهى)سر از اطاعتم باز زدند و از دين بيرون‏رفتندو دسته‏اى ديگر براى رياست و مقام از اطاعت‏حق سر پيچيدند(و جنگ‏صفين را براه انداختند)گويا نشنيده بودند كه خداوند ميفرمايد:«سرزمين آخرت را براى‏كسانى برگزيده‏ايم كه خواهان فساد در روى زمين و سركشى نباشد،عاقبت نيك،از آن پرهيزكاران است‏»(سوره قصص:83)

چرا خوب شنيده بودند و خوب آن را حفظ داشتند،ولى زرق‏برق دنيا چشمشان را خيره كرده و جواهراتش آنها را فريفته بود!.

 آگاه باشيد!بخدا سوگند،خدائى كه دانه را شكافت،و انسان را آفريد،اگر نه اين‏بود كه جمعيت‏بسيارى گرداگردم را گرفته،و به ياريم قيام كرده‏اند،و از اين جهت‏حجت‏تمام شده است،و اگر نبود عهد و مسئوليتى كه خداوند از علماء و دانشمندان(هر جامعه)گرفته كه در برابر شكمخوارى ستمگران و گرسنگى ستمديدگانسكوت نكنند،من‏مهار شتر خلافت را رها مى‏ساختم و از آن صرف نظر مى‏نمودم و آخر آن را با جام آغازش‏سيراب ميكردم(آن وقت)خوب مى‏فهميديد كه دنياى شما(با همه زينتهايش)در نظر من‏بى ارزش‏تر از آبى است كه از بينى گوسفندى بيرون آيد

هنگامى كه امير المؤمنين(ع)به اينجاى سخن رسيد،مردى از اهالى عراق برخاست،و نامه‏اى بدستش داد او همچنان نامه را نگاه مى‏كرد(پس از فراغت از نامه)،ابن عباس‏گفت اى امير مؤمنان!چه خوب بود،سخن را از جائى كه رها كردى ادامه ميدادى؟

ولى امام(ع)در پاسخش فرمود:«هيهات‏»اى پسر عباس‏«شعله‏اى از آتش دل‏بود،زبانه كشيد و فرو نشست‏»!

ابن عباس مى‏گويد:بخدا سوگند من هيچگاه بر سخنى هم چون اين گفتار تاسف‏نخوردم،كه امام(ع)نتوانست تا آنجا كه خواسته بود ادامه دهد.


 
comment نظرات ()