می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم

مجنون ولایت شهیده ایست که با شهادتش به اثبات ولایت ایستاد

 
گپ سياسی!!! از نوع انگليسی
نویسنده : بيت الاحزان - ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٤
 


-"کيت اسميت" ،  زني  30-40 ساله است با صورت کشيده و پوست سفيد وقد بلند و البته  بيني عقابي که ته چهره اش به " مستر بين "! معروف هم شبيه است! آنطور که خودش گفت : سالها در لندن؛ مسائل عراق را مطالعه مي کرده و اخيرا اين ماموريت را به او داده اند.

-چند لحظه بعد، جوانکي نوزده ،  بيست ساله وارد اتاق مي شود، اگر اينجا سفارت نبود، از روي ظاهر و موهاي ژل ماليده شده و شلوار لي و پيراهن گران قيمت اش ، حدس مي زدم  که از بچه هاي "جردن يا  الهيه و شهرک غرب"  است! ، ولي  "آقا مهدي" مستخدم بود، خانم بهنام از ما مي پرسد: "چاي يا قهوه ؟!"  ترجيح مي دهم که در زمين انگليسي ها چيزي ننوشم!

-در همان بدو ورود به خانم اسميت مي گويم: ما انگليسي ها را به وقت شناسي و On Time بودن مي شناخيتم! ولي شما 10 دقيقه دير کرديد ، که با خنده و با فارسي دست و پاشکسته پاسخ داد: بله ! دير..دير آمدم ! متشکر! ( اسميت متشکر را به جاي ببخشيد به کار برد!)  همان ابتدا همچنين دعوت رسمي خبرگزاري " مهر" را براي ديدار و گفتگو به خانم اسميت ابلاغ مي کنم که استقبال مي کند.

-گفت وگويي طولاني و مفصل انجام مي دهيم؛ گفتگويي که فکر مي کنم خانم اسميت و وابسته مطبوعاتي سفارت ، اصلا توقع اش را نداشتند.

-موقع خروج  از ساختمان ، باز چشمم به  مجموعه ساختمان هاي قديمي و جديد سفارت انگليس مي خورد،  ديوارهاي کهنه و سنگ فرش هاي  فرسوده و آجرهاي زرد رنگ،   مدام چيزهايي را به  يادم مي آورد ، چقدر اينجا مي شود از در و ديوار خاطره و حکايتهاي تلخ پيدا کرد و بيرون کشيد:

-در و ديوار اين ساختمان قديمي يادم مي آورد که از دل همين ديوارها ، "رضا آلاشتي"  ، "رضا شاه" شد...از اتاقي درون همين ساختمانها، چراغ سبز اشغال کشورمان در شهريور 1320 به دولت متبوع بريتانياي کبير داده شد...از داخل همين سفارت خانه  در 1320 ،  انگليسي ها که از چرخش رضاشاه به آلماني ها حسابي دل چرکين شده بودند ، به فکر احياي قاجاريه افتادند و دوباره به سراغ شازده هاي آواره قاجار رفتند و چون ديدند "محمدحسن ميرزا"   از فرط اقامت در فرنگ؛ فارسي يادش رفته به "محمدرضا" ، پسر کم رو و خجالتي رضاشاه بسنده کردند...

-در اتاقي درون همين سفارت ، در شبهاي تاريک مرداد 1332 ،  برادران" رشيديان" با سفير بريتانياي کبير؛ براي صبح روز 28 مرداد و به خيابان کشاندن اراذل و فواحش و بازگرداندن شاه ، برنامه ريزي مي کردند..".ترکمنچاي" يادم مي آيد .."گلستان"...سربريده "ميرزا کوچک" و "پسيان"....يادم مي آيد ، فتنه "باب"  و "بهاييت" را ،   امتياز "رويتر و رژي و گمرکات و نفت و ..." يادم مي آيد که اولين بار واژه مجعول " خليج عربي"  از "انگليس" به همه جهان منتشر شد، يادم مي آيد جدايي بحرين از ايران ،  يادم مي آيد ،  حمايت کامل انگليس از اعليحضرت همايوني!  تا آخرين روزهاي ذوب پهلوي ها در آتشفشان جوشان  انقلاب اسلامي، يادم مي آيد  فتنه "سلمان رشدي" را ...يادم مي آيد پيمان شکني هاي مکرر انگليسي ها را...توافق نامه سعدآباد و پاريس و ..

-ولي يک چيز قطعي است..

يک چيز قطعي و البته بسيار خوشايند که تحمل اين " يادهاي تلخ" را کمي آسان مي کند  و آن اينکه

دوران اين "يادهاي تلخ"  تمام شده است،

خانم اسميت ، انگليس و غرب و همه دنيا  بايد بدانند که امروز ايران "هسته اي" ، ايران "قدرتمند"، ايران "پيشرفته"  و از همه مهمتر  ايران " عزيز"،  يک "حقيقت" است،  ايرانيان هيچ گاه اين " عزت"  را از دست نخواهند داد،  فن آوري هسته اي ؛ قبل از هرچيز ،  براي مردم ايران يک " غرور ملي" است ، از يک ملت ، هرچيزي را مي شود گرفت، جز " غرور ملي " ،   اين غرور که امروز دست تواناي فرزندان ايران اسلامي  ، با وجود تحريم و ناخشنودي غربي ها ،  به پيچيده ترين فرآيند ها و فن آوري هسته اي دست يافته است ، با هيچ چيز قابل معاوضه نيست...

- اصلا نمي خواهم با گفتن اين حرفها بگويم يا تجويز کنم که بايد درب اين سفارت خانه را بست يا به آن حمله کرد و ...،  همانطور که " آقا" اخيرا اشاره کردند ، بايد "يک  ديپلماسي ظريف ولي قوي" داشت ، بايد "بود"..."ماند"..."گفتگو" کرد، "چانه" زد...رموز و کلک هاي دپيلماسي غرب  را فهميد ، مثل خود  انگليسي ها  "زيرکي"  به خرج داد ،  "محاسبه" کرد.."جنگيد"... "ايستاد"... و نهايتا  "حق"  را  گرفت ! 

-اگر مي بينيد مصاحبه عکس ندارد؛ تقصير ما نيست.اين خواست انگليسي ها بود!

- از چشمان متعجب خانم اسميت وقتي ؛ سماجت و پيگيري و حتي تعصب ما را در "سئوالات هسته اي " مي بيند ، مي شود دريافت  که اين ديپلمات انگليسي فهميده که براي روزنامه نگاران و خبرنگاران ايراني، غني سازي اورانيوم و کارخانه "يو.سي.اف"  چيزي بيش از يک سوژه مطبوعاتي است!

-وقتي سوالاتي در مورد تاريخ و گذشته و "يادهاي تلخ"  در روابط ايران و انگليس مي پرسيم، خانم اسميت با خنده مي گويد: شما خيلي تاريخ بلديد! من تاريخ دان نيستم! و طفره مي رود،  ولي وقتي از او مي پرسم که خاطرات آخرين سفير انگليس  ( پارسونز) را خوانده ايد؟ تاييد مي کند! امان از اين انگليسي بازي انگليسي ها !

-گاهي هم خوب است که آدم پيش خودش زمزمه کند:

با هر نگاه ..بر آسمان اين خاک هزار بوسه مي زنم! نفسم را از رود سپيد ...آسمان خزر و خليج هميشگي فارس مي گيرم، من نگاهم از تنب کوچک و بزرگ و ابوموسي نور مي گيرد ! من عشقم را در کوه گواتر در سرخس  و خرمشهر ..به زبان مادري فرياد خواهم زد!... تفنگم در دست و سرودم بر لب...همه ايران را مي بوسم  ...".
 

بازم ادامه ... اين بار ندارد !!!


 
comment نظرات ()