می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم

مجنون ولایت شهیده ایست که با شهادتش به اثبات ولایت ایستاد

 
آهسته پا بگذار...
نویسنده : بيت الاحزان - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٤
 

 

عشق یعنی یک شلمچه استخوان


اينجا مزار اوست، اين انگشتر باباست
مادر! بيا نزديك، اينجا سنگر باباست
اين استخوان‌ها، اين پلاك نقره‌اي، اين مهر
اين صفحه‌هاي نيمه سوز دفتر باباست
اين عكس كوچك، عكس آن روزي است كه مادر
لب مي‌گزيد: «اين عكس، عكس آخر باباست»
يادت مي‌آيد هر چه گم مي‌شد تو مي‌گفتي:
«من شك ندارم كار، كار دختر باباست!»
گم كرده مادر شانزده سال است چيزي را
اين بار اما گم شدن، زير سر باباست!
روي زمين آهسته پا بگذار خاك غرب!
اين خاك مهران نيست، اين خاكستر باباست
دارد عروسي مي‌كند – زهرا – نمي‌آيي؟
مادر نگاهش خيره بر انگشتر باباست

 


 
comment نظرات ()