می روم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم

مجنون ولایت شهیده ایست که با شهادتش به اثبات ولایت ایستاد

 
دشت سوخته
نویسنده : بيت الاحزان - ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ فروردین ۱۳۸٥
 
 
بسم تعالی

حدوداً چهل و پنج روز بود كه براي عمليات لحظه‌شماري مي‌كرديم. يك روز اعلام شد كه فرمانده لشكر آمده و مي‌خواهد با مردها صحبت كند. همگي با اشتياق جمع شده تا وعده عمليات، خستگي‌مان را زائل كند. شهيد زين الدين گفت: «از محضر حضرت امام (ره) مي‌آيم ... وضعيت نيروها را خدمت ايشان بيان كردم و گفتم شايد تا يك ماه ديگر نتوانيم عمليات را شروع كنيم ... امام فرمودند سلام مرا به رزمندگان برسانيد و آنان را به مرخصي بفرستيد. خودتان از طرف من از آنان بيعت بگيريد كه بازگردند و هركدام، يكي دو نفر را هم همراه خويش بياورند ...» هنوز حرفهاي آقا مهدي تمام نشده بود كه بچه‌ها با شنيدن نام مبارك امام (ره) شروع به گريستن كردند. حال خوشي به همه دست داده بود. صداي آقا مهدي با هق‌هق عاشقانه ياران امام گره خورد و در آن دشت سوخته به آسمان پر كشيد. پس از پايان مرخصي، ياران با وفاي امام با يكصد و پنجاه نيروي تازه نفس ديگر بازگشتند و بدين ترتيب عمليات محرم شكل گرفت.

منبع

 


 
comment نظرات ()