اخرین ذخیره حسین

بسم رب الحسين

دست هاي بانو که نوازشم مي کند ناگهان به لرزه ميفتم، لرزشي آرام و مداوم که تا دقيقه اي بعد هم ادامه دارد. مشابه همان حسي که گاه بي گاه با فشار پاي راکبم در آن غوطه مي خورم. به خود مي بالم. اما خيلي زود حسرت در اين حس شيرين جا باز مي کند. مثل هميشه اي که از آمدن آينده اي نه چندان دور مي هراسم و از دست دادن سواري چنين محبوب...

رشته فکرم را صدايي مي شکافد نگاهم را مي گردانم... جواني در نهايت دلربايي و خوش قامتي در آغوش مردي است ميانسال .افسار اسب در دستان جوان مثل حسرتي در وجودم تير مي کشد.

کاش من هم مرکب جواني اش بودم و همراه اوج گرفتن و باليدنش 

تلخي ذائقه ام را فرو مي دهم

ديرزماني نگذشته همهمه بلند مي شود. بانويي هراسان از کنارمان مي دود.. کمي بعد مرد نمي دانم چرا قامت شکسته برمي گردد... و لحظه اي ديگر در آغوش عده اي جوان، جسمي بي شباهت به جواني که رفت اما همان قدر پرنور...

نگاهم ميافتد به اسبي که ساعتي قبل مايه حسرتم شده بود.چشمان غرق سعادتش اکنون به خون نشسته، نمي دانم با اين چشمها چطور راه برگشت را پيدا کرده، هرکسي جاي او بود شايد به اشتباه تا انتهاي لشکر دشمن مي رفت...

نگاهم را به سوار خودم مي دوزم؛ قد و قامتش را که مي بينم دلم آرام ميگيرد، حالا نه؛ چه سعادتي که براي تو اين همه زود است.

چه روز پر حادثه ايست امروز، هر اسبي که مي رود بدون سوار برمي گردد و چه سرافکنده و شرمسار

سوارم از جنب و جوش افتاده، نمي دانم چقدر به پايان روز مانده اما دلم شور مي زند. بانو هم. اين را از نگاه مضطربش مي خوانم.

از آن سو آوايي مي شنوم. صداي مرد است که رخسارش مثل آفتاب لحظه به لحظه بيشتر به سرخي مي نشيند، اما قامتش...

کمک مي طلبد گويا.. نمي دانم براي خودش يا براي جماعتي که آن سوتر با درندگي به او خيره شده اند.

فشار پا را دوباره بر پشتم حس مي کنم، اين بار محکم تر از هميشه؛ مي ترسم بيفتد. نگاهش مي کنم.. دوباره آرام گرفته .بانو بي قرارتر از قبل است.

تماس دستي پشتم را مي لرزاند، اين بار مرد است که سوارم را بلند مي کند.

نمي دانم به رفتن سوارم بگريم يا به شوق نوازش سرانگشت مرد بر پيکر بي جانم پرواز کنم.

مرد مي رود و در آغوشش رشته حياتم...بانو مي ماند اما.

نگاهم به بيرون خيره مي ماند، چشمانم را مي خواهم ببندم تا اين کابوس به پايان برسد اما نمي گذارد لبخندي که بر لبان خشکيده سوار کوچکم بر بلنداي دستان مرد نقش بسته.

کاش توان برخاستن داشتم.از اين فاصله خوب نمي بينم

چه دلي دارد بانو که مي تواند و نمي رود... پرده هاي خيمه را مي اندازد.

ديگر چيزي نمي بينم

جز سايه اي که از کنار خيمه عبور مي کند و صداي برخورد آهني سخت با خاک هاي تفتيده صحرا...

دست هاي بانو شانه هايم را دوباره مي گيرد؛ اين بار اما شانه هاي بانو زودتر از من مي لرزد و سخت تر.

/ 3 نظر / 7 بازدید
خرابه شام

"دلم گرفته... به خیمه برگرد..." این را بچه های هیئت حسین جان (ع) خوب می فهمند.همانانی که ده شب گذشته با فریاد حسین جانشان دیوارهای مسجد ارک بارها لرزید و یا نه ... خیلی دورترها هم می لرزید!

احمد

سلام و عرض ادب التماس دعا داريم اين ايام حسابی مارو ياد کنيد به روزم بردل بنگر... يا علی

سه نقطه

http://blog.360.yahoo.com/blog-ZZvtx18weaTuVojo28lGN1e_ERTEpj0xk18-?cq=1